درد عادی شدن

یک دردی داریم در میان این مردم بنام عادی شدن. در نگاه اول عادی شدن خوب است. بالأخره اگر ترومای کودکی من یک روز برایم عادی نشود چگونه به زیستن خود ادامه دهم؟

اما خب سویه‌های بدی دارد این عادی شدن. تصور کنید عشق عادی شود.

اما من درباره هیچکدام نمی‌خواهم صحبت کنم. مسئله من عادی شدن یک سری مسئله است. یک سری ادعا و گزاره که در based on facts بودن آن شکی نیست.

درد اصلی اما همین فقدان شک است. من یک گزاره، که می‌تواند غلط باشد را، انقدر برای خودم تکرار می‌کنم، یا اجازه می‌دهم برایم تکرار شود، که مبدل به حقیقتی لایزال در ذهنم می‌شود.

بیایید مثالی بزنم. ⁠⁠⁠⁠⁠⁠⁠دروغ بد است. می‌توانید بگوئید چرا؟ چرا نمی‌توانیم در آن فکر کنیم که چرا دروغ بد است؟ مسئله‌ای به این سادگی چرا ذهن ما را انقدر آشفته می‌کند؟

نظام سیاسی حاکم بد است. چرا؟ اصلا بد یعنی چه؟ ما به معنای بد و خوب، arbitrary بودن آن‌ها و تفاوت این قراردادها از دید اشخاصی که به تعدادشان راه رسیدن به خدا هست، توجه می‌کنیم وقتی گزاره "سیستم بد است" را به زبان می‌آوریم؟

سیستم خوب چیست؟ بد است چون تورم هست؟ یعنی اگر تورم نبود خوب بود؟ خوب نبود بد است یا بالاصاله برای بد مفهومی متصوریم؟ میانهٔ خوب و بد چیست؟ اصلا حاکمیت خوب هم مگر داریم؟

نمی‌خواهم بحث سیاسی کنم. نه مجالش هست نه حالش نه آزادی‌اش. فقط این مثال، چیزی بود که در این روزها برای یک اکثریتی ملموس می‌نماید. اینهم از بد روزگار است که انقدر مفاهیمی که نباید برایمان ساده می‌بود، ساده شده است.

ایراد کار را در فکر نکردن نمی‌بینم. حقیقتش دختری که سر تا پای پارتنرش را نگاه می‌کند و تا کنه وجود او می‌رود که احتمالا شلوارش دوتا شده چون موقع دنده عوض کردن بیشتر از قبل مکث کرده، می‌تواند به این چیزها هم فکر کند. مسئله عادی شدن است.

عادی شده که فلان چیزک چنان است. نمی‌دانیم چرا. فقط می‌دانیم هست (یا حالا نیست). نمی‌دانیم چرا شجریان دوست داریم. چون عادی شده برایمان (یا شاید می‌ترسیم همه بفهمند تتل دوست داریم در کنه وجودمان). عادی شده برایمان که شجریان گوش دادن یعنی باحال و سنتی و اصیل بودن. پس شجریان پلی کن.

وقتی یک چیزی برایمان عادی می‌شود کمتر در چیستی و چگونگی‌اش دقیق می‌شویم. می‌دانیم که دروغ گفتن بد است. یا کشتن پروانه‌ها، وای له کردن پروانه‌های زیبا، قساوت خاصی طلب می‌کند.

نیچه در تبارشناسی اخلاق می‌پرسد چرا کشتن یک پروانه زیبا بد است اما له کردن یک سوسک نه؟ آیا در ماهیت از میان بردن ناعادلانه یک موجود زنده ناتوان از دفاع از خود، تفاوتی میان پروانه و سوسک هست؟ (نقل بمضمون)

نیچه از ما می‌خواهد با اخلاق عادی رفتار نکنیم. نیک بنگریم دراینکه این مسئله عادی‌شده، چقدر با بقیه باورهایمان مطابقت دارد. من، که کسی نیستم، از شما می‌خواهم عادی نکنید چیزی را. یا لااقل چیزی را بخاطر عادی بودنش به کشوی "بهش فکر نکن" ذهنتان وارد نکنید. دائما خودتان را، فکرتان را، تعابیر و تعاریف‌تان را، پیش‌فرض‌های اساسی‌تان را در معرض نقد دیگران و خودتان قرار دهید.

بنظرتان اگر آیشمن در باورهای عادی‌شده‌اش کمی دقیق می‌شد می‌توانست با آن نظم پیشین جنایت کند؟ ما با کانت هم‌نظریم که آدم‌های احمق (!) بازهم قرار نیست بتوانند سره را از ناسره تمیز دهند اما حتا یک آدم احمق، اگر دائما خودش را در معرض شک قرار دهد، بالأخره حماقتش رنگ می‌بازد. شمایی که احمق نیستید که جای خود دارید. آیشمن اگر انقدر همه‌چیز برایش عادی نبود لااقل چند صباحی از شدت اضطراب و افسردگی ناشی از آن، با دقت و نظم پایین‌تری جنایت می‌کرد. این وسط چهار انسان بینوا از آن سوراخ سمبه‌ها جانشان را نجات می‌دادند. ولی او هرگز شک نکرد. در آیشمن پیش از اورشلیم (که بعد از کتاب آرنت و در رد برخی ادعاهای وی نوشته شده) نویسنده نشان می‌دهد که نه، او در عمق فقر، در مملکت بیگانه با او که زبانشان را هم بسختی یاد گرفته بود، همان آیشمن پیشین با گزاره‌های عادی‌شده قبلی بود.

ما حقیقت هیچ‌چیز را نمی‌دانیم. یک چیزی هست بیرون ذهن ما. و ما با حواس پنجگانه تلاش می‌کنیم درکش کنیم و با عقل محض و تجربه، تلاش می‌کنیم بفهمیم‌اش. آخرش هم قرار نیست آن تصویری که از آن پدیده در ذهن ما نقش بسته، رابطه این-همانی باهاش داشته باشد. ولی با تشکیک در مسائل عادی‌شده، می‌توانیم تلاش کنیم آدم بهتری باشیم.