روان
روان که در فارسی امروز مفهومی مادی گرفته، در گذشته مرادف روح بوده. مثلا فردوسی میگوید «گرش پیر خوانی همی گر جوان / مرا او به جای تنست و روان» که تضاد پیر-جوان، متشابه هست به تضاد تن-روان، خلاصه اینکه اصلا، روان همان روح هست و مشتق از مصدر «رفتن» و احتمالا در معنای چیزی که میرود، یا جریان دارد.
خود روح هم در عربی از همان ریشهای ساخته شده که ریح و ریاح، در معانی باد و نفس و آنچه که میرود، از آن مشتق اند. و احتمالا قشنگترین تجربهای که از این «رفتن روح» داریم همان خوابیدن است و بالتبع رؤیا دیدن. (شاید هم البته مردن.)
لذا چشمانم را میبندم تا در خواب به آرزوهایم برسم.