سقوط / آلبر کامو
آقای عزیز، مگر نه اینکه از بهشت، فقط زن برایمان مانده است؟
تصویر: دانته و ویرژیل حین تماشای دوزخیان.
شاید میوه ممنوعه سیب نبود.
The ancients understood that freedom and wisdom require more than material progress—they rest on enduring ideas about virtue, justice, and human nature. Scholars shall revisit classical texts to show why reading the ancients still matters, offering insights that shape character, civic life, and the moral foundations of liberty.
“Reading is for the improvement of the understanding. The improvement of the understanding is for two ends; first, for our own increase of knowledge; secondly, to enable us to deliver and make out that knowledge to others.” —John Locke
Reading helps us learn from the past and safeguard liberty. Through history, philosophy, and literature, we discover the principles that shaped free societies—and the consequences of forgetting them. In a world of rapid change, reading anchors us in enduring truths and sharpens critical thinking.
Not all radical movements follow a predictable path, this is true to revolutions as well. Marx wouldn't suggest, predict or hope, a proletariat revolution in Russia, a place far far away from what would constitute the historic dialectic that ends in a synthesis.
One should always keep two concepts in mind when thinking about revolution in general: repetition and chance.
Though all revolutionaries desire to embrace the radical newness they are bringing, which is indeed not false, the French —as the ones who crafted the idea in general— called their movement a revolution. The prefix “re” indicates a repeated action, the root «volutio» refers to rotation, return, or repetition, so “revolution” is quite literally a double repetition.
This is a clear but funny paradox: the concept that tries to introduce novelty in the most radical ways,. uses the word that implies repetition.
روان که در فارسی امروز مفهومی مادی گرفته، در گذشته مرادف روح بوده. مثلا فردوسی میگوید «گرش پیر خوانی همی گر جوان / مرا او به جای تنست و روان» که تضاد پیر-جوان، متشابه هست به تضاد تن-روان، خلاصه اینکه اصلا، روان همان روح هست و مشتق از مصدر «رفتن» و احتمالا در معنای چیزی که میرود، یا جریان دارد.
خود روح هم در عربی از همان ریشهای ساخته شده که ریح و ریاح، در معانی باد و نفس و آنچه که میرود، از آن مشتق اند. و احتمالا قشنگترین تجربهای که از این «رفتن روح» داریم همان خوابیدن است و بالتبع رؤیا دیدن. (شاید هم البته مردن.)
لذا چشمانم را میبندم تا در خواب به آرزوهایم برسم.
یک مدت پیش یک برنامه پیش از خواب به تأسی از یک بزرگی ریختم. هرشب یک جستار، یک داستان کوتاه و یک غزل حتما بخوانم. امشب داشتم حافظ میخواندم و واقعا انتظار نداشتم غزل ١٩٠ بیاید:
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند
امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند
یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
حالا این غزل که نکته زیاد دارد اما خوبیاش آنجاست که مخاطبش را میبرد بالا و بالا و بالا بعد ناگهان میزند زمین: آهای تو، نمازت را نمیخواهم؛ عدل و داد پیشه کن!
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر یک ساعته عمری که در او داد کند
در این بیت، مصرع دوم ما با یک هاء رسمی مواجهیم که افاده مقدار میکند (!) یعنی وقتی میگوید "یک ساعته" منظورش اینست که یکی دو ساعتی را دادورزی کنی. در کل علاوهبر اضافات لامیه و غیره، محصول بیت چنین است:
اگر حاکم به اندازه فقط یک ساعت، دادورزی پیشه کند، بهتر از یک عمر زهد و طاعت و عبادت است. که عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنة! حافظ میخواهد بگوید یک ساعت عدل و داد بهتر از یکصد سال زهد برای اوست. و کیست که بتواند آنقدری عمر کند که صد سالش را فقط به زهد بگذراند؟ ای حاکم، نقد را به نسیه وا نده. زاهد نباش اصلا. بیخیال طاعت و عبادت. تو دادت را بکن. آخرش هم نامت میماند که اگر صالحان وارثان زمین اند، خسرو دادگر اصلح ایشان بود.
این روزها بیش از پیش در اندیشه آینده مملکت ام. انشاءالله در منزل سران، دستکم یک جلد غزلیات حافظ موجود باشد.
این وبلاگ را ساختهام تا مطالبی که در کتابها میبینم و ازشان لذت میبرم و گاه و بیگاه بمجرد خواندنشان باید بروم در تراس نفسی تازه کنم، را منتشر کنم.
قرعه شروع هم به این گزینگویه از سیدجمال افتاد. شفیعی کدکنی در صفحه ١١ کتاب شعر مشروطه به اینورش مینویسد:
«افراط در فروتنی، دلیل ادعاست» گویا این سخن را در کودکی به نام سیدجمال الدین اسدآبادی خوانده بودم. هرکسی گفته راست گفته است.
منبع بنده: محمدرضا شفیعی کدکنی؛ ادوار شعر فارسی: از مشروطیت تا سقوط سلطنت؛ نشر سخن ١٣٨٠؛ صفحه ١١.
بنده صلاحیت نظر دادن درباره کتابی چنین تخصصی را ندارم بااینحال بنظرم جالب آمد. در طاقچه هم هست. احساس میکنم خانم سورمه خوشش بیاید چون فروغ هم هست.

گر به سر میگردم از بیچارگی عیبم مکن
چون تو چوگان میزنی جرمی نباشد گوی را